خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





من : انتقام

    مداد را لای صفحات کتاب گذاشتم ، بعد هم بستمش و از حالت دراز کش بلند شدم نشستم تا فنجان چایی ای را که برای خودم آورده بودم سربکشم که دوباره سروصدای اعظم و ملیحه بلند شد . عین جنی که مویش را آتش بزنند ، هرموقع من دارم در آفاق و انفس سیر می کنم سر و صدای این دو بلند می شود . از زمانی که برای دانشگاه رفتن به این شهر آمده بودم ، با اعظم و ملیحه دو تا از هم دانشگاهیام ، خانه ی کوچکی را اجاره کرده بودیم و زندگی می کردیم. زندگی که چه عرض کنم ! همدیگر را به زور تحمل می کردیم . یعنی یک جورایی من و اعظم ملیحه را تحمل می کردیم. ملیحه تا قبل از اینکه آن پسره ، حسین ، وارد زندگیش بشود دختر بدی نبود . اما بعد از آنهمه مشکلاتی که برای خودش بوجود آورده بود ، به هر بهانه ای جار و جنجال راه می انداخت . چند بار هم من و اعظم تصمیم گرفتیم که بهش بگوییم یا تو از این خانه برو ، یا ما می رویم ، اما دلمان سوخت و بیخیال شدیم. اعظم و ملیحه همشهری بودند اما من مال شهری دیگر بودم. امروز قرار بود که اعظم دوسه روزی برود پیش پدرو مادرش. ملیحه هم طبق معمول معلوم نبود که حسودیش شده یا چه مرگش است که مدام مثل سگ به پروپای اعظم می پیچید. آخر سر هم بعد از کلی بگومگو ، پاشد و بدون خداحافظی رفت بیرون . من با فنجان چایی یخ کرده در دست و اعظم با یک لنگه جوراب در دست و یک لنگه جوراب درپای راستش به درخیره شده بودیم . بعد از چند لحظه مکث ، بهم نگاه کردیم ، اعظم شانه هایش را بالا انداخت و گفت : دختره پاک خل شده ! من برم و برگردم دیگر اینجا نمی مانم . نمی توانم اخم و تخم های هر روزه ی اینو تحمل کنم . من به خانواده ام قول دادم درسم را مثل بچه ی آدم بخوانم ، اینطوری که نمی توانم. این نمی گذارد اعصاب من آرامش داشته باشد . به من چه مربوط است که حسین این را نمی خواهد .والا... . بعد هم نشست روی زمین و یک لنگه جوراب دیگرش را پوشید . من چیزی نگفتم .راستش در آن لحظه فقط خدا خدا می کردم این هم زودتر برود و من کمی تنها بشوم .حوصله ی هیچکدامشان را نداشتم. بیشتر وقتها من از بحثهای اینها فاصله می گرفتم. در نتیجه فقط به سمت آشپزخانه رفتم تا چایی ام را عوض کنم و برگردم به اتاقم. از آشپزخانه که آمدم بیرون دیدم اعظم ساک به دست کنار در ایستاده منتظر من . لبخندی زد و گفت : من دارم میرم. چیزی به ساعت حرکت اتوبوس نمانده است . اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن . منم رفتم جلو صورتش را بوسیدم و گفتم در پناه خدا . اعظم رفت و من در خانه تنها ماندم .  آخ که خانه چه آرامشی داشت . لم دادم روی بالش و چایی را همانطور داغ داغ هورت کشیدم. احساس کردم زبان و گلو و مری و معده ام سوخت .اما خوشم آمد. چایی اگر داغ نباشد که چایی نیست. مداد را از لای کتاب در آوردم گذاشتم کنار و شروع کردم به خواندن . حسابی از آرامش خانه و چایی داغ و حرفای ملاصدرا توی کتاب خرکیف شده بودم که صدای پیچیدن کلید توی قفل در ، آنهم خیلی شتاب زده کوک کیفم را بهم زد. بسم الله الرحمن الرحیم ! حتماً ملیحه است و می خواهد غرولندهای همیشگی را شروع کند. ای بابا ، تف به این شانس. با انگشتهای پای راستم داشتم در اتاق را آرام آرام می بستم که یهو یکی در را هل داد و پایم را داغون کرد .بلند شدم نشستم و گفتم : اه ! چه خبرته ؟ سرم را که از روی کتاب بلند کردم دیدم اعظم توی چارچوب در ایستاده . رنگش مثل گچ سفید شده بود . گفتم : اعظم ، چه شده ؟ چرا برگشتی ؟ قیافت چرا اینجور است ؟ گفت : ستاره ! ملیحه مرد .

    -ملیحه مرد؟ چی داری میگی ؟

    -بهم زنگ زدن. از بیمارستان سرخیابان.گفتن یک ساعت پیش ملیحه رو که تصادف کرده بوده ، بردن اونجا .اما طاقت نیاورده و مرده . شماره منو از توی موبایلش پیدا کرده بودن .

    آب دهانم را قورت دادم و گفتم بیا بشین. میرم برات آب بیارم. حالت اصلاً خوش نیست.  حتماً اشتباهی شده . با خودم فکر کردم اول باید اعظم را آرام کنم و بعد هرچه سریعتر به بیمارستان برویم. لیوان آب را که دست اعظم دادم ، نگاههای پر از شک و تردیدمان با هم تلاقی کرد . چشمانمان را از هم دزدیدیم ولی هردو میدانستیم چرا آنگونه بهم نگاه کردیم. شدنی نیست . آن دختر تا یک ساعت پیش سالم بود !

    لباس پوشیدم و راه افتادیم به سمت بیمارستان . پرس و جو که کردیم مطمئن شدیم که اشتباهی رخ نداده است. ملیحه مرده بود . به همین راحتی .ملیحه ، همان همخانه ی بینوای ما که تا ساعتی پیش داشت غرولند و جبغ و داد می کرد ، مرده بود . رفتم پیش پلیسی که آنجا بود. خواستم ماجرا را با جزئیات  توضیح دهد . گفت داشته از خیابان رد میشده که با یک ماشین تصادف کرده ، بعد هم راننده متواری شده . پرسیدم مگر می شود ؟ چطور فرار کرده ؟ پلاک ماشین ؟ نشانه ای ؟ گفت : ماشین پلاک نداشته ، نشانی هم فقط این است که پراید آلبالویی هاچ بک بوده است .

    -حالا تکلیف چیست ؟چطوری می خواهید پیدایش کنید؟

    -اجازه بدهید خانم .باید تحقیقات انجام شود . قاتل دستگیر خواهد شد.

    رفتم کنار اعظم نشستم. بهم نگاه کردیم . گفتم : ماشین پراید آلبالویی هاچ بک بدون پلاک بوده . زده بهش و فرار کرده .

    -یعنی ممکنه؟

    -نمی دونم.

    -تو میگی چکار کنیم؟

    -به خدا نمی دونم.به مامانش زنگ زدی؟

    -آره . بیچاره داشت خودشو می کشت پای تلفن .

    -کی میاد؟

    -فکر کنم راه افتاده باشه . زن بیچاره . کاشکی حداقل پدر داشت.

    -حالا پدر داشتن یا نداشتن چه تاثیری داره ؟ اونم وقتی مرده باشی ؟

    -اگر پدر داشت شاید الان زنده بود. بعضی چیزا هست که بین بودن و نبودنشون تو زندگی ، یه دنیا توفیره ! یکیشم همین پدر داشتن یا نداشتنه !

    -راست میگی . می خوام به حسین زنگ بزنم.

    -مگه خر شدی؟

    -خر بودم ، تازه می خوام آدم بشم.

    -بهتره به پلیس بگیم . اون عوضی رو ول کن. اصلاً اگر اشتباه کنیم چی؟

    -خودت میدونی که اشتباه نمی کنیم.

    -نه من نمی دونم. جدی میگم. من مطمئن نیستم .

    -پس بذار زنگ بزنم به حسین تا مطمئن بشیم.

    موبایلمو از داخل کیفم در آوردم و شماره ی حسین را گرفتم. با اولین زنگ گوشی را برداشت .

    -بفرمایید.

    -سلام حسین .من ستاره هستم.

    -فرمایش؟

    -می خواستم بگم که ملیحه ...

    وسط حرفم پرید . ملیحه بره به درک  و تلفن را قطع کرد.

    اعظم گفت : چی شد؟

    -قطع کرد.

    -یعنی چه؟ خوب چی گفت ؟

    -هیچی . گفت ملیحه بره به درک.

    -به چی داری فکر میکنی؟

    -به اینکه برم در خونشون.

    -ستاره ول کن. شر میشه ها ! این پسره روانیه . می زنه شل و پلت میکنه ها.

    -غلط می کنه ، مگه شهر هرته؟

    -از شهر هرتم هرت تره ! کجای کاری دختر. خوبه داری میبینی . ملیحه مرد ! می فهمی ؟ مرد .

    ***

    ملیحه رو بردن تو شهر خودش به خاک سپردند. ما هم رفتیم مراسمش. روز خاکسپاریش چه بلوایی بود. مادرش قیامت کرده بود. می خواست خودشو بندازه تو قبر ملیحه.  دختر کوچکش نمیگذاشت .

    ***

    حالا دیگر در خانه آرامش برقرار بود. یک سکوت تلخ .خبری از جار و جنجالهای ملیحه نبود . اما عکسش که گذاشته بودیم سرطاقچه بدجوری به من زل زده بود. انتظار را توی چشمهایش می دیدم.  حتماً از ما بیشتر از اینها انتظار داشت .

    ***

    پنجشنبه بعدازظهر حسین را سوار پراید آلبالویی هاچ بکش ، درحالی دیدیم که آن دختره را سرجای ملیحه نشانده بود.

    همان دختره که بارها ملیحه درموردش حرف زده بود. دختر عموی حسین. دختر همان عموی حسین که وقتی مادرش مرد ، آمد و مادر حسین را به زنی گرفت. همان عموی حسین که قلدر و پولدار بود . این پراید را هم او برای حسین خریده بود. ملیحه تعریف می کرد که حسین همیشه می گوید یک روز زهر خودش را به این عمویش می ریزد . به ملیحه گفته بود می خواهد با دختر عمویش ازدواج کند و تمام بلاهایی را که عمویش سر مادرش آورده بود را سر او بیاورد تا عمویش بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد !

    ملیحه هم هی حرص می خورد و طاقت نداشت حسین را از دست بدهد . مدام مشاجره داشتن. شبها گاهی با صدای داد و بیداد و هق هق ملیحه از خواب بیدار می شدیم و می دیدیم دارد با حسین تلفنی حرف می زند. این آخرا ملیحه دیوانه شده بود. می گفت می خواهد برود و همه ی داستان را برای عموی حسین تعریف کند و بگوید که حسین دارد فریبشان می دهد. هرچقدر هم ما به او می گفتیم که از حسین دل بکن و برو دنبال زندگیت ، فایده ای نداشت . یک روزم وقتی آمد دیدیم دماغش ورم و خونریزی کرده . به ما گفت حسین کتکش زده و تهدیدش کرده که اگر یکبار دیگر دور و بر مغازه ی عمویش که خودش هم پیش او کار می کرد ببینتش یک بلایی سرش می آورد . من همان روز به ملیحه گفتم دختر جان این حسین مشکل روانی دارد. انتقام کورش کرده .بیمار است . از این آدم دست بکش. اما ملیحه گفت امکان ندارد. حاضر است جانش را بدهد اما از حسین دست نکشد . اونموقع بود که من و اعظم فهمیدیم ملیحه هم دست کمی از حسین ندارد و الحق که راست گفته اند دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید . بعد هم خندیدیم  و دیگر پاپی او نشدیم. فکر کردیم دارند بچه بازی می کنند . تاهفته ی قبل بود که حسین آمد در خانه . ملیحه که رفت دم در ، افتاد به جانش و تا می خورد کتکش زد . دست  آخر هم گفت اگر از جانش سیر شده دوباره یواشکی به عمویش تلفن کند . وقتی رفت ملیحه که آش و لاش شده بود آمد توی خانه. هم گریه می کرد و هم می خندید . دست آخرم گفت حسین را بیچاره می کند. بعدم همانطور آش و لاش لباس پوشید و رفت بیرون. بعد از آن روزم دیگر خبری از دعواهای همیشگیشان نبود .ماهم خوشحال بودیم که همه چیز تمام شده است .

    ***

    بلند شدیم با اعظم رفتیم به سمت کلانتری. وقتی رسیدیم در کلانتری ، اعظم گفت اگر کار او نباشد و یا باشد و ثابت کند که کار او نیست ، میدانی چه بلایی سرمان می آورد ؟ خیلی ترسیده بود .احساس کردم الان از حال می رود .

    سربازی که دم در کلانتری ایستاده بود پرسید می خواهید بروید داخل؟

    به اعظم نگاه کردم و بعد رو به سرباز گفتم : فقط من داخل می روم .

     


    این مطلب تا کنون 14 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ملیحه ,حسین ,اعظم ,کرده ,خانه ,کردیم ,عموی حسین ,پراید آلبالویی ,نگاه کردیم ,لنگه جوراب ,فرار کرده ,
    من : انتقام

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر