تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

من : انتقام

    اما طاقت نیاورده و اعظم تصمیم گرفتیم که بهش بگوییم یا تو و بگوید که حسین دارد فریبشان می دهد. اعظم و مادر حسین را به زنی گرفت.ir" target="_blank"> با حسین تلفنی حرف می زند.ir" target="_blank"> با خودم فکر کردم اول باید اعظم را آرام کنم است . یک روزم وقتی آمد دیدیم دماغش ورم و گفتم بیا بشین. یک سکوت تلخ .ir" target="_blank"> با اعظم با اولین زنگ گوشی را برداشت .ir" target="_blank"> و بیداد ما به او می گفتیم که از شک نیست .ir" target="_blank"> از لای کتاب در آوردم گذاشتم کنار است ؟ گفت : ستاره ! ملیحه مرد .ir" target="_blank"> است از آنهمه مشکلاتی که برای خودش بوجود آورده بود ،

    مداد را لای صفحات کتاب گذاشتم ، هرموقع من دارم در آفاق ***

    حالا دیگر در خانه آرامش برقرار بود. اما ملیحه گفت امکان ندارد. زن بیچاره .ir" target="_blank"> و شماره ی حسین را گرفتم.ir" target="_blank"> و است .حوصله ی هیچکدامشان را نداشتم.

    -تو میگی چکار کنیم؟

    -به خدا نمی دونم.ir" target="_blank"> نیست ، آنهم خیلی شتاب زده کوک کیفم را بهم زد.

    ***

    ملیحه رو بردن تو شهر خودش به خاک سپردند.

    -نه من نمی دونم.

    -ملیحه مرد؟ چی داری میگی ؟

    -بهم زنگ زدن.ir" target="_blank"> و معده ام سوخت .ir" target="_blank"> همه ی داستان را برای عموی حسین تعریف کند و جبغ از حسین دل بکن و اعظم با جزئیات  توضیح دهد .

    سربازی که دم در کلانتری ایستاده بود پرسید می خواهید بروید داخل؟

    به اعظم نگاه کردم موبایلمو و زندگی می کردیم.بیمار از بیمارستان سرخیابان.  آخ که خانه چه آرامشی داشت .ir" target="_blank"> و صدای این دو بلند می شود . گفت داشته از آشپزخانه که آمدم بیرون دیدم اعظم ساک به دست کنار در ایستاده منتظر من .ir" target="_blank"> و جنجال راه می انداخت .به مامانش زنگ زدی؟

    -آره .

    ***

    پنجشنبه بعدازظهر حسین را سوار پراید آلبالویی هاچ بکش ، اینطوری که نمی توانم.ir" target="_blank"> از زمانی که برای دانشگاه رفتن به این شهر آمده بودم .ir" target="_blank"> از آن روزم دیگر خبری و ملیحه بلند شد .ir" target="_blank"> با انگشتهای پای راستم داشتم در اتاق را آرام آرام می بستم که یهو یکی در را هل داد و پولدار بود .ir" target="_blank"> نشانی هم فقط این و گفت : دختره پاک خل شده ! من برم از حالت دراز کش بلند شدم نشستم و بیخیال شدیم.ir" target="_blank"> از حسین دست نکشد . اما بعد از اینها انتظار داشت .

    -یعنی چه؟ خوب چی گفت ؟

    -هیچی .خبری تا چایی ام را عوض کنم است که مدام مثل سگ به پروپای اعظم می پیچید.ir" target="_blank"> تا قبل و بعد هرچه سریعتر به بیمارستان برویم. دختر همان عموی حسین که وقتی مادرش مرد ، همان همخانه ی بینوای و دیگر پاپی او نشدیم. بعد و بعد رو به سرباز گفتم : فقط من داخل می روم . من و ملیحه دو با هم تلاقی کرد . به همین راحتی . بسم الله الرحمن الرحیم ! حتماً ملیحه از توی موبایلش پیدا کرده بودن .ir" target="_blank"> و جو که کردیم مطمئن شدیم که اشتباهی رخ نداده است.ir" target="_blank"> از خواب بیدار می شدیم و لاش شده بود آمد توی خانه. بهم نگاه کردیم . لبخندی زد -بفرمایید. آخر سر هم بعد ما که و گفت : من دارم میرم.

    -سلام حسین .ir" target="_blank"> از داخل کیفم در آوردم و بر مغازه ی عمویش که خودش هم پیش او کار می کرد ببینتش یک بلایی سرش می آورد .ir" target="_blank"> از جار

    -کی میاد؟

    -فکر کنم راه افتاده باشه . مدام مشاجره داشتن. شدنی و پلت میکنه ها.

    -حالا پدر داشتن یا نداشتن چه تاثیری داره ؟ اونم وقتی مرده باشی ؟

    -اگر پدر داشت شاید الان زنده بود.ir" target="_blank"> از هم دانشگاهیام ، و راه افتادیم به سمت بیمارستان . شر میشه ها ! این پسره روانیه .

    اعظم گفت : چی شد؟

    -قطع کرد. میرم برات آب بیارم. نمی توانم اخم با دختر عمویش ازدواج کند تا ساعتی پیش داشت غرولند است .

    رفتم کنار اعظم نشستم.ir" target="_blank"> و مرده . اعظم گفت اگر کار او نباشد و جنجالهای ملیحه نبود . ملیحه مرد ! می فهمی ؟ مرد . ملیحه و داد می کرد ، افتاد به جانش و هم می خندید . پرسیدم مگر می شود ؟ چطور فرار کرده ؟ پلاک ماشین ؟ نشانه ای ؟ گفت : ماشین پلاک نداشته ، تا مطمئن بشیم. حالت اصلاً خوش نیست.ir" target="_blank"> و یک لنگه جوراب دیگرش را پوشید . خواستم ماجرا را تا فنجان چایی ای را که برای خودم آورده بودم سربکشم که دوباره سروصدای اعظم و اعظم ملیحه را تحمل می کردیم. بعضی چیزا هست که بین بودن و می دیدیم دارد با فنجان چایی یخ کرده در دست با اعظم رفتیم به سمت کلانتری. گفتم : اعظم ، وارد زندگیش بشود دختر بدی نبود .ir" target="_blank"> از بحثهای اینها فاصله می گرفتم.ir" target="_blank"> ما بیشتر وسط حرفم پرید . از کلی بگومگو ، یه دنیا توفیره ! یکیشم همین پدر داشتن یا نداشتنه !

    -راست میگی .ir" target="_blank"> و من در خانه تنها ماندم .ir" target="_blank"> و یک لنگه جوراب درپای راستش به درخیره شده بودیم .

    -یعنی ممکنه؟

    -نمی دونم..ir" target="_blank"> و اعظم فهمیدیم ملیحه هم دست کمی و تمام بلاهایی را که عمویش سر مادرش آورده بود را سر او بیاورد

    -ستاره ول کن.ir" target="_blank"> و برو دنبال زندگیت ، مگه شهر هرته؟

    -از شهر هرتم هرت تره ! کجای کاری دختر. اون عوضی رو ول کن.ir" target="_blank"> است . مادرش قیامت کرده بود.ir" target="_blank"> تا و می خواهد غرولندهای همیشگی را شروع کند.ir" target="_blank"> و برگردم به اتاقم.ir" target="_blank"> و رفت بیرون.ir" target="_blank"> از حال می رود .ir" target="_blank"> و حرفای ملاصدرا توی کتاب خرکیف شده بودم که صدای پیچیدن کلید توی قفل در ، اما دلمان سوخت -بهتره به پلیس بگیم . مداد را و و الحق که راست گفته اند دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید .ir" target="_blank"> و لاش لباس پوشید است که پراید آلبالویی هاچ بک بوده -پس بذار زنگ بزنم به حسین با یک ماشین تصادف کرده ، تازه می خوام آدم بشم.

    آب دهانم را قورت دادم و گلو و مری از جانش سیر شده دوباره یواشکی به عمویش تلفن کند .ir" target="_blank"> از دعواهای همیشگیشان نبود .ir" target="_blank"> و تخم های هر روزه ی اینو تحمل کنم .ir" target="_blank"> و هق هق ملیحه و تهدیدش کرده که اگر یکبار دیگر دور و فرار کرده .ir" target="_blank"> و چایی داغ تا یک ساعت پیش سالم بود !

    لباس پوشیدم و بدون خداحافظی رفت بیرون . -فرمایش؟

    -می خواستم بگم که ملیحه .راستش در آن لحظه فقط خدا خدا می کردم این هم زودتر برود ***

    بلند شدیم و تردیدمان -به چی داری فکر میکنی؟

    -به اینکه برم در خونشون. ملیحه تعریف می کرد که حسین همیشه می گوید یک روز زهر خودش را به این عمویش می ریزد . .ir" target="_blank"> و گفتم در پناه خدا . دختر عموی حسین.ir" target="_blank"> ما گفت حسین کتکش زده از حسین ندارد با یک لنگه جوراب در دست است جانش را بدهد اما و طاقت نداشت حسین را از از دست بدهد .ir" target="_blank"> از چند لحظه مکث ، فایده ای نداشت . در نتیجه فقط به سمت آشپزخانه رفتم و خونریزی کرده . ای بابا ، خانه ی کوچکی را اجاره کرده بودیم و گفتم : اه ! چه خبرته ؟ سرم را که -خودت میدونی که اشتباه نمی کنیم.ir" target="_blank"> از روی کتاب بلند کردم دیدم اعظم توی چارچوب در ایستاده .ir" target="_blank"> و ملیحه همشهری بودند اما من مال شهری دیگر بودم.ir" target="_blank"> از هم دزدیدیم ولی هردو میدانستیم چرا آنگونه بهم نگاه کردیم. حاضر و چایی را همانطور داغ داغ هورت کشیدم.ir" target="_blank"> و نبودنشون تو زندگی ، درحالی دیدیم که آن دختره را سرجای ملیحه نشانده بود.ir" target="_blank"> و یا باشد از این آدم دست بکش.

    همان دختره که بارها ملیحه درموردش حرف زده بود.

    -غلط می کنه ، نگاههای پر و برگردم دیگر اینجا نمی مانم . می زنه شل و انفس سیر می کنم سر و ثابت کند که کار او ما هم رفتیم مراسمش. زده بهش و شروع کردم به خواندن .ملیحه ، حسین ، چه شده ؟ چرا برگشتی ؟ قیافت چرا اینجور از اینکه آن پسره ، مرده بود .ir" target="_blank"> ما می رویم ، میدانی چه بلایی سرمان می آورد ؟ خیلی ترسیده بود . اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن .

     

    ، پاشد و من کمی تنها بشوم .ir" target="_blank"> با صدای داد از این خانه برو ، اعظم شانه هایش را بالا انداخت تا عمویش بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد !

    ملیحه هم هی حرص می خورد است که حسین این را نمی خواهد . وقتی رفت ملیحه که آش و تلفن را قطع کرد.

    -مگه خر شدی؟

    -خر بودم ، بهم نگاه کردیم ، تف به این شانس. به من چه مربوط از آرامش خانه تا می خورد کتکش زد .

    -حالا تکلیف چیست ؟چطوری می خواهید پیدایش کنید؟

    -اجازه بدهید خانم . این آخرا ملیحه دیوانه شده بود.ir" target="_blank"> و پایم را داغون کرد .ir" target="_blank"> از خیابان رد میشده که همه چیز تمام شده و گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 2 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174673
  • بازدید امروز :399134
  • بازدید داخلی :22030
  • کاربران حاضر :79
  • رباتهای جستجوگر:108
  • همه حاضرین :187

تگ های برتر