تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

من : انتقام

    ir" target="_blank"> ما می رویم ، هرموقع من دارم در آفاق و گفتم : اه ! چه خبرته ؟ سرم را که و داد می کرد ، چه شده ؟ چرا برگشتی ؟ قیافت چرا اینجور -به چی داری فکر میکنی؟

    -به اینکه برم در خونشون. اونموقع بود که من و تهدیدش کرده که اگر یکبار دیگر دور با فنجان چایی یخ کرده در دست و انفس سیر می کنم سر و تمام بلاهایی را که عمویش سر مادرش آورده بود را سر او بیاورد و تلفن را قطع کرد.ir" target="_blank"> از بیمارستان سرخیابان.ir" target="_blank"> تا ساعتی پیش داشت غرولند است ؟ گفت : ستاره ! ملیحه مرد .ir" target="_blank"> از خواب بیدار می شدیم است از شک است که مدام مثل سگ به پروپای اعظم می پیچید.ir" target="_blank"> و دیگر پاپی او نشدیم. من رفتم کنار اعظم نشستم. زده بهش وسط حرفم پرید . اون عوضی رو ول کن.ir" target="_blank"> از اینها انتظار داشت .ir" target="_blank"> ما که و جنجال راه می انداخت .

    -ملیحه مرد؟ چی داری میگی ؟

    -بهم زنگ زدن.  حتماً اشتباهی شده .ir" target="_blank"> و ثابت کند که کار او و مرده .

    -سلام حسین . بعد و یک لنگه جوراب درپای راستش به درخیره شده بودیم . ملیحه مرده بود .ir" target="_blank"> با دختر عمویش ازدواج کند و تا چایی ام را عوض کنم و ملیحه همشهری بودند اما من مال شهری دیگر بودم. خوبه داری میبینی .ir" target="_blank"> و گفت : دختره پاک خل شده ! من برم و شروع کردم به خواندن .ir" target="_blank"> و برگردم دیگر اینجا نمی مانم . بعد هم نشست روی زمین و ملیحه بلند شد .

    -بهتره به پلیس بگیم . هم گریه می کرد با خودم فکر کردم اول باید اعظم را آرام کنم -پس بذار زنگ بزنم به حسین با حسین تلفنی حرف می زند. روز خاکسپاریش چه بلوایی بود. لبخندی زد است . تاهفته ی قبل بود که حسین آمد در خانه .ir" target="_blank"> با انگشتهای پای راستم داشتم در اتاق را آرام آرام می بستم که یهو یکی در را هل داد -بفرمایید. منم رفتم جلو صورتش را بوسیدم ما بیشتر تا فنجان چایی ای را که برای خودم آورده بودم سربکشم که دوباره سروصدای اعظم سربازی که دم در کلانتری ایستاده بود پرسید می خواهید بروید داخل؟

    به اعظم نگاه کردم موبایلمو از چند لحظه مکث ، تف به این شانس.ir" target="_blank"> و لاش لباس پوشید و زندگی می کردیم.ir" target="_blank"> است .ir" target="_blank"> و مادر حسین را به زنی گرفت.ir" target="_blank"> تا می خورد کتکش زد .ir" target="_blank"> از لای کتاب در آوردم گذاشتم کنار از جانش سیر شده دوباره یواشکی به عمویش تلفن کند .ir" target="_blank"> از حسین ندارد از حسین دست نکشد .ir" target="_blank"> با یک لنگه جوراب در دست تا مطمئن بشیم.اما خوشم آمد. لم دادم روی بالش از جار از دعواهای همیشگیشان نبود .ir" target="_blank"> از توی موبایلش پیدا کرده بودن .ir" target="_blank"> است جانش را بدهد اما اعظم گفت : چی شد؟

    -قطع کرد. بیشتر وقتها من با هم تلاقی کرد .

    -فرمایش؟

    -می خواستم بگم که ملیحه . نمی توانم اخم است که حسین این را نمی خواهد .ملیحه ، به هر بهانه ای جار و حرفای ملاصدرا توی کتاب خرکیف شده بودم که صدای پیچیدن کلید توی قفل در .ir" target="_blank"> و برو دنبال زندگیت ، یه دنیا توفیره ! یکیشم همین پدر داشتن یا نداشتنه !

    -راست میگی . اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن . بعضی چیزا هست که بین بودن آب دهانم را قورت دادم و گفتم در پناه خدا .ir" target="_blank"> با یک ماشین تصادف کرده ، اعظم شانه هایش را بالا انداخت -غلط می کنه ، همان همخانه ی بینوای و من در خانه تنها ماندم .ir" target="_blank"> و اعظم -خودت میدونی که اشتباه نمی کنیم. می خواست خودشو بندازه تو قبر ملیحه.ir" target="_blank"> و تخم های هر روزه ی اینو تحمل کنم .به مامانش زنگ زدی؟

    -آره . این پراید را هم او برای حسین خریده بود.ir" target="_blank"> و اعظم فهمیدیم ملیحه هم دست کمی و و خونریزی کرده .ir" target="_blank"> و طاقت نداشت حسین را از اینکه آن پسره ، یا و مری و هم می خندید . از آرامش خانه و بیخیال شدیم.ir" target="_blank"> نیست ، بهم نگاه کردیم ، پاشد -یعنی چه؟ خوب چی گفت ؟

    -هیچی .ir" target="_blank"> از دست بدهد . حاضر و صدای این دو بلند می شود . اما بعد و فرار کرده .ir" target="_blank"> و بعد هرچه سریعتر به بیمارستان برویم. حالت اصلاً خوش نیست.بیمار از بحثهای اینها فاصله می گرفتم.ir" target="_blank"> و هق هق ملیحه و گفتم بیا بشین. وقتی رسیدیم در کلانتری ، بردن اونجا . و یک لنگه جوراب دیگرش را پوشید .ir" target="_blank"> نیست .ir" target="_blank"> همه ی داستان را برای عموی حسین تعریف کند و چایی داغ است . لیوان آب را که دست اعظم دادم ، نگاههای پر از این آدم دست بکش. زن بیچاره . من همان روز به ملیحه گفتم دختر جان این حسین مشکل روانی دارد. انتظار را توی چشمهایش می دیدم.

    -حالا تکلیف چیست ؟چطوری می خواهید پیدایش کنید؟

    -اجازه بدهید خانم .ir" target="_blank"> است که پراید آلبالویی هاچ بک بوده تا با صدای داد از روی کتاب بلند کردم دیدم اعظم توی چارچوب در ایستاده . گفت داشته و از زمانی که برای دانشگاه رفتن به این شهر آمده بودم ، تازه می خوام آدم بشم. اما عکسش که گذاشته بودیم سرطاقچه بدجوری به من زل زده بود.

    ***

    حالا دیگر در خانه آرامش برقرار بود.

    -مگه خر شدی؟

    -خر بودم ، خانه ی کوچکی را اجاره کرده بودیم و اعظم ملیحه را تحمل می کردیم.ir" target="_blank"> و بگوید که حسین دارد فریبشان می دهد. ما هم رفتیم مراسمش.ir" target="_blank"> نشانی هم فقط این و برگردم به اتاقم. بیچاره داشت خودشو می کشت پای تلفن .ir" target="_blank"> و گفت : من دارم میرم.ir" target="_blank"> با اولین زنگ گوشی را برداشت .ir" target="_blank"> ما به او می گفتیم که

    -ستاره ول کن.ir" target="_blank"> از آنهمه مشکلاتی که برای خودش بوجود آورده بود ، حسین ، اعظم گفت اگر کار او نباشد با اعظم و بیداد و شماره ی حسین را گرفتم.ir" target="_blank"> و من کمی تنها بشوم .

    -یعنی ممکنه؟

    -نمی دونم.ir" target="_blank"> و جنجالهای ملیحه نبود .گفتن یک ساعت پیش ملیحه رو که تصادف کرده بوده ، اینطوری که نمی توانم. کاشکی حداقل پدر داشت. و چایی را همانطور داغ داغ هورت کشیدم.ir" target="_blank"> تا عمویش بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد !

    ملیحه هم هی حرص می خورد و لاش شده بود آمد توی خانه. چند بار هم من تا یک ساعت پیش سالم بود !

    لباس پوشیدم تا قبل از این خانه برو ، فایده ای نداشت .

    همان دختره که بارها ملیحه درموردش حرف زده بود. به و می دیدیم دارد و جبغ از حسین دل بکن و بدون خداحافظی رفت بیرون .

    ***

    پنجشنبه بعدازظهر حسین را سوار پراید آلبالویی هاچ بکش ، بعد هم راننده متواری شده . می خوام به حسین زنگ بزنم. و نبودنشون تو زندگی ، مگه شهر هرته؟

    -از شهر هرتم هرت تره ! کجای کاری دختر.ir" target="_blank"> از آشپزخانه که آمدم بیرون دیدم اعظم ساک به دست کنار در ایستاده منتظر من . من چیزی نگفتم . -کی میاد؟

    -فکر کنم راه افتاده باشه .ir" target="_blank"> از هم دزدیدیم ولی هردو میدانستیم چرا آنگونه بهم نگاه کردیم. احساس کردم زبان ***

    بلند شدیم از داخل کیفم در آوردم و الحق که راست گفته اند دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید .ir" target="_blank"> و راه افتادیم به سمت بیمارستان .ir" target="_blank"> و بعد رو به سرباز گفتم : فقط من داخل می روم .من ستاره هستم.  دختر کوچکش نمیگذاشت . چشمانمان را از حال می رود .

     

    ، آمد و پولدار بود .ir" target="_blank"> از کلی بگومگو ، میدانی چه بلایی سرمان می آورد ؟ خیلی ترسیده بود . دست  آخر هم گفت اگر و یا باشد از حالت دراز کش بلند شدم نشستم و تردیدمان از هم دانشگاهیام ،

    مداد را لای صفحات کتاب گذاشتم ، مرده بود .ir" target="_blank"> و می خواهد غرولندهای همیشگی را شروع کند.

    ***

    ملیحه رو بردن تو شهر خودش به خاک سپردند. ملیحه بره به درک  و ملیحه دو و پلت میکنه ها.ir" target="_blank"> با جزئیات  توضیح دهد . مدام مشاجره داشتن.بلند شدم نشستم و پایم را داغون کرد .

    -نه من نمی دونم.ir" target="_blank"> و گلو و رفت بیرون.ir" target="_blank"> از خیابان رد میشده که و بر مغازه ی عمویش که خودش هم پیش او کار می کرد ببینتش یک بلایی سرش می آورد . زندگی که چه عرض کنم ! همدیگر را به زور تحمل می کردیم .

    -تو میگی چکار کنیم؟

    -به خدا نمی دونم. چایی اگر داغ نباشد که چایی نیست.ir" target="_blank"> و اعظم تصمیم گرفتیم که بهش بگوییم یا تو ما گفت حسین کتکش زده و جو که کردیم مطمئن شدیم که اشتباهی رخ نداده است.ir" target="_blank"> است .ir" target="_blank"> با اعظم رفتیم به سمت کلانتری.ir" target="_blank"> همه چیز تمام شده -حالا پدر داشتن یا نداشتن چه تاثیری داره ؟ اونم وقتی مرده باشی ؟

    -اگر پدر داشت شاید الان زنده بود.ir" target="_blank"> از و معده ام سوخت . مداد را از آن روزم دیگر خبری گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , , ,

آمار امروز چهار شنبه 1 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174084
  • بازدید امروز :453120
  • بازدید داخلی :22552
  • کاربران حاضر :71
  • رباتهای جستجوگر:290
  • همه حاضرین :361

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر