خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





من : حجاب

    پک محکمی به سیگار زد و ادامه داد . بهت گفته بودم که پدرم صاحب یک رستوران بود . یک روزی رستورانش بهترین رستوران شهر بود. همه ی آدم حسابی ها وقتی برای کار یا تفریح به شهر ما می آمدند ، رستوران پدرم را بر می گزیدند . آن زمان ها وضع مالی پدرم عالی بود و منم جز بچه های پولدارشهر به حساب می آمدم و به همین خاطر مطابق رسم خیلی از بچه پولدارها ترجیح می دادم بجای کارکردن کنار دست بابام ، هر روز با یک بهانه جیم بزنم و از زیر کار در بروم. پدرم هم این را می دانست اما همیشه می گفت من یک عمر کار کردم که تو امروز کیف کنی ، نمی خواستم تو هم مثل من تمام عمرت را صرف پول در آوردن بکنی و اصلاً شیرینی زندگی را نچشی. پدرم مرد ساده ای بود. این را بعدها فهمیدم .

    ***

    اواخر تابستان بود . سرمست از آب تنی داخل کارون به خانه برگشته بودم .راستش نقطه ای از رودخانه بود که همیشه دوست داشتم آنجا شنا کنم . ناگهان پدرم را دیدم که سراسیمه به سمت من آمد و گفت عراق دارد حمله می کند . ممکن است که جنگ شود . من یک دفعه جا خوردم و گفتم عراق حمله کند ؟ چرا؟ مگر چه شده ؟ پدرم گفت آخر تو که فقط پی خوشگذرانی هستی ، معلوم است که نمی دانی چه بلایی می خواهد سرمان بیاید. برو وسایلت را جمع کن می خواهم با مادر و خواهرت بفرستمتان اصفهان. به عمو هادی هم گفته ام یک خانه برایمان پیدا کند که بخرمش . من همینطور گیج و مبهوت گفتم اما من نمی خواهم بروم . بهتراست فقط مادر و خواهرم را بفرستی . گفت حرف نزن . کاری که گفتم را انجام بده . هیچوقت پدرم را اینقدر پریشان ندیده بودم . رفتم توی آشپزخانه و به مادرم گفتم بابا چه می گوید ؟ مادرم گفت والا چه بگویم ؟ دیوانه شده . بهش خبر دادن عراق به بعضی نقطه های مرزی حمله کرده ، می گوید می خواهد جنگ شود. اخر مگر شهر هرت است که هنوز دوقطره آب خوش از گلوی مردم پایین نرفته جنگ شود؟ من که فکر نمی کنم اینطور شود .اما چاره ای ندارم. پدرت را که می شناسی. وقتی حرفی می زند دیگر یعنی مرغ یک پا دارد . من حریفش نمی شوم . تو هم برو وسایلت را جمع کن. حکیمه هم دارد وسایلش را جمع می کند. گفتم باشد مادرم .همان شب پدرم ما را به اصفهان فرستاد.

    ***

    پدرم درست پیش بینی کرده بود. بعد از آن شبیخون ها، ارتش عراق حملات هوایی و رسمی خود را به ایران شروع کرد. شهر ما هم لب مرز بود . چیزی نگذشت که ویرانش کردند. پدرم ، عموهام ، بسیاری از اعضای خانواده و دوستانمان تا آخرین قطره ی خون جنگیدند و شهید شدند. بعد از آن سالهای خوشی که هیچ قید و بند و مسئولیتی نداشتم الان شده بودم نان آور مادر و خواهرم . خانه و رستورانمان که با خاک یکسان شده بود . فقط مانده بود ماشین پدرم که من با آن مسافرکشی میکردم . البته خداروشکر پدرم خانه ای برایمان در اصفهان خرید و ازاین حیث هم در آسایش بودیم . سه سالی گذشت . دیگر امیدی به پایان جنگ نداشتیم. توی این سه سال سیمان آبدیده شده بودم . بالاخره هم تصمیمی که مدتها بود گرفته بودم را عملی کردم. ماشین را دست کسی دادم که با آن کار کند و مخارج خانواده تامین شود . خودم هم ساکم را بستم و از مادر و خواهرم که التماس می کردند نروم خداحافظی کردم ورفتم جبهه . توی شهر خودم.این چیزی بود که می خواستم. پنج سال جنگیدم و زمانی که به خانه برگشتم یکی از دستهایم را همانطور که میبینی از دست داده بودم . اما شهرم اکنون آزاد بود و من حرمت خون پدرم را نگه داشته بودم .همان سال ازدواج کردم و سال بعد هم صاحب دختری شدم که همه ی زندگی من شد. نعیمه دردانه ی من شد .

    ***

     من  آن موقع توی یکی از ادارات مشغول به کار شدم  و باید به واسطه ی پستی که داشتم هرروز کارمندان زیادی را میدیدم.اما هرچقدر بیشتر با آنها مراوده می کردم کمتر درکشان می کردم.انگار آنها مال یک دنیای دیگر بودند و من از دنیای دیگر. توی خیابان هم که مردم خلق و خوی شان عوض شده بود. تلویزیون را هم که روشن می کردم حرفهای عجیب میشنیدم. باورم نمیشد ، چطور ممکن بود که این مردم همان مردمی باشند که من قبل از جنگ میشناختمشان . با خودم گفتم لابد اثرات مصیبتهایی است که از جنگ دیده اند .اما یعنی از من بیشتر مصیبت دیده بودند؟یک بارهم  با رئیس بنیاد شهدا و جانبازان شهرستان سر موضوع درصد جانبازی بحثم شد و نتیجه این دعوا 7 روز زندان آن هم در ایام عید نوروز بود که شادی عید را هم به کام خانواده ام تلخ کرد.

     

    ***

    نعیمه تازه لیسانسیه شده بود . برایش جشن فارغ التحصیلی گرفتیم . خیلی خوشحال بود و می گفت قصد دارد ادامه تحصیل دهد. می گفت دوست دارد یک مشاور خانواده ی حاذق شود . تاکید هم داشت که اینطوری  خودش هم می تواند شوهر خوب و بچه های موفقی داشته باشد . من و مادرش هم از دیدن اینهمه امید و اشتیاق خوشحال می شدیم .

    ***

    با نعیمه کنار زاینده رودی که دیگر آب نداشت قدم میزدیم که گفت بین بچه ها شایع شده که می خواهند کسانی را که حجاب درست و حسابی ندارند دستگیر کنند . از من پرسید بابا با حجاب چه طور می شود از خون شهدا دفاع کرد ؟ گفتم دخترم عده ای معتقدند باید دستورات اسلام را به صورت افراطی اعمال کنند، اما نمی دانند که همان که می گویند دستور ! خودش مشکل ایجاد می کند. اینان فراموش کردند که اگر کسی برای وطنش جنگید و مثل پدربزرگت شهید شد یا مثل من جانباز شد در راه رضای خدا بوده و نه رضای خلق خدا .اینها فراموش کرده اند که کسی که جانش را کف دستش گذاشته و به میدان جنگ رفته ، انتظاری از کسی نداشته ، اینها یادشان رفته که زمان می گذرد ، مکان فرو می شکند ، اما حقیقت است که می ماند و خون شهید وطن حقیقت است و حقیقت نیازی به دفاع ندارد چون که فی نفسه وجود دارد و از بین رفتنی نیست . دخترم تو متانت و شرافتت را حفظ کن . حجابت در پس اینها خودش می آید .

    -یعنی پدر اگر من دیگر چادر سرم نکنم و با مانتوشلوار بیرون بروم از نظر شما اشکالی ندارد؟

    -دخترم من به تو گفته بودم چادر سرت کن؟

    -نه،خودم خواستم.

    -پس اگر خودت می خواهی که دیگر چادر به سر نکنی من حرفی ندارم .تو با عزت نفس و پیشرفتت از خون پدربزرگت دفاع کن . او اینگونه راضی تر است .

                                                                                                                                                                                            ***

    سراسیمه به بیمارستان رفتیم . مادرنعیمه دوبار توی مسیر زمین خورد.گریه وشیون می کرد. گفتند دارند صورت و دستان دخترتان را شستشو می دهند.

    چندی بعد به اتاق عمل بردندش . دکتر که از اتاق عمل بیرون آمد گفت که خوشبختانه فقط یکی از چشمهای دخترتان آسیب دیده و بینایی اش را از دست نمی دهد چون اسید فقط به یک طرف صورتش پاشیده شده است.

    سرم را آنقدر به دیوار کوبیدم که خون جاری شد . دختر من قرار بود از خون پدربزرگ و تن زخمی من دفاع کند ، چطور شد که الان باید تاوان حماقت عده ای از خدا بی خبر را پس بدهد؟

    خدایا به که بگویم ؟ کجا بروم ؟ امتحان تا کی ؟ اصلاً امتحان است یا گول زنک ؟ ما کجای این کره ی خاکی هستیم که دختری جوان و شریف مثل دختر من باید به جرم بدحجابی قربانی اسیدپاشی شود ؟ انصافتان کجاست ؟ دختر من تا چندی پیش چادری بود. من تشویقش کرم که مدام سوزنش روی کلمه ی حجاب گیر نکند .من یادش دادم که اخلاق برابر با رعایت حجاب نیست . من به او گفتم بجای حجاب عزتت را حفظ کن . من مگر خون ندادم ؟ با اسیدپاشی به دخترم از خون من دفاع می کنید ابلهان ؟ نقاب از چهره های کریه خود بردارید که هیچ نقابی زشتی و حقارت وجود شما را نمی پوشاند . وای ، دخترم ! دخترم !

    ***

    پرسیدم الان وضع دخترت چطور است؟

    -دخترم یکی از چشمانش و یک طرف صورتش را از دست داد . روح و روانش بدتر از صورتش سوخته . هفته ای یکبار پیش مشاور میبرمش . اما دریغ از حمایت مادی و معنوی از هیچ نهادی در کشور . تازه بخاطر اعتراضاتم می گویند تو فریب خورده ی دشمنی ! از خون پدرم که دفاع نشد ، حمایت چندانی هم که بابت جانبازی من نشد به جز اینکه هرکس رسید نیش و کنایه زد که شما از قبل جانبازیتان نان می خورید و پول نفت توی جیب شماست و چنین و چنان ، دخترم هم که قربانی حماقت عده ای شوریده حال و پوسیده مغز شد.

    -از کی سیگاری شدی؟ برایت ضرر دارد.

    -ضرر ؟؟؟ تو هم مثل پدرم ساده هستی حاجی.


    این مطلب تا کنون 16 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : پدرم ,دخترم ,گفتم ,دفاع ,حجاب ,خانه ,دیگر چادر ,دنیای دیگر ,گفته بودم ,
    من : حجاب

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر